تبليغاتX
من و تو

من و تو

یک جامعه ایرانی مدرن

چه دعایی کنمت بهتر از این،خنده ات از ته دل،گریه ات از سر شوق،روزگارت همه شاد،سفره ات رنگارنگ و تنی سالم و شاد که بخندی مادام!نوروز باستانیتان بر شما ایرانیان شاد باش. 

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/01/04ساعت4:15 بعد از ظهرتوسط هیچکس | |

 

 

گل یخ زمستان تو هستم

اسیر ناز چشمان تو هستم

مرا پرپر مکن ای جانم ای دوست که من مشتاق دیدار تو هست

دعا میکنم غرق باران شوی چو بوی خوش یاس و ریحان شوی دعا میکنم

در زمستان عشق بهاری ترین فصل ایمان شوی

مواظب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد

زندگی با دلت نکند به که گویم که تو منزلگه چشمان منی

به که گویم که تو گرمای دستان منی

گرچه پاییز نشد همدم و همسایه ی من

به که گویم که تو باران زمستان منی

وقتی می رفتی بهار بود ، تابستان نیامدی ، پاییز شد

پاییز که نیامدی پاییز ماند ، زمستان که نیایی باز پاییز می ماند

تو رو خدا فصل ها رو به هم نریز

+نوشته شده در شنبه 1389/10/25ساعت8:12 بعد از ظهرتوسط هیچکس | |

http://www.iranvij.ir/upload/images/r049fax7bbjkd22r36z.jpg


 


مثل درخت باشید که در تهاجم پاییز هرچه بدهد

روح زندگی را برای خویش نگه می دارد . . .

.

.

.

پاییز تنها فصلیه که از همون اولین روزش خودشو نشون می ده!

کاش همه انسانها مثل پاییز باشن تا از همون روز اول رنگ و روی اصلیشون رو نشون بدن

.

.

.

باز پاییز است اندکی از مهر پیداست ؛

حتا در این دوران بی‌مهری , باز هم پاییز زیباست . . .

.

.

.

برگ سبز درخت، “معرفت کردگار”

و برگ زرد درخت، “معرفت روزگار” است . . .

.

.

.

امیدوارم با آمدن پاییز هر یک برگ که میافته یک دونه از غمهای دلت کم بشه

و دیگه هیچوقت ناراحت نباشی . . .

.

.

.

ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان

بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان . . .

.

.

.

باغبان خویش باش، در چهار فصل زندگی انسان، پاییز کمین کرده است . . .

.

.

.

هرگز مغرور نشو

برگ وقتی می ریزه که فکر می کنه طلاست !

.

.

.

کسی که رنگ پریدگی پاییز را دراک کرده باشد ، به نیرنگ گلهای رنگ رنگ دل نخواهد سپرد . . .

.

.

.

مثل درخت باشید که در تهاجم پاییز هرچه بدهد ، روح زندگی را برای خویش نگه می دارد . . .

.

.

.

در خراب ِ غفلت آبادیم ما

در خزان زندگی، شادیم ما

از بهاران، غافلیم و دلخوشیم

همچنان بی حاصلیم و دلخوشیم

.

.

.

وقتی میرفتی بهار بود ..تابستون نیومدی ..پاییز شد …

پاییز که نیومدی پاییز ماند ..زمستان که نیای ..باز پاییز میماند

تروخدا فصل ها رو به هم نریز و زودتر بیا !

.

.

.

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمی دانم

اینجا شده پاییز ، آنجا را نمی دانم

اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمی دانم . . .

.

.

.

میان همهمه ی برگهای خشک پاییزی

فقط ما مانده ایم که هنوز از بهار لبریزیم . . .

.

.

.

زرد است که لبریز حقایق شده است / تلخ است که با درد موافق شده است

شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی / پاییز بهاری است که عاشق شده است . . .

.

.

.

برای من که دلم چون غروب پاییز است / صدای گرم تو از دور هم دل انگیز است . . .

.

.

.

این هوا ، هوای دلگیریست ، فصل قلبم پاییزیست!

آسمان قلبم ابری است ، دلم گرفته ، این چه دردیست ؟

.

.

.

زندگی چیدن سیبی است که باید چید و رفت

زندگی تکرار پاییز است باید دید و رفت . . .

.

.

.

بیا ای همنشین سرد پاییز / به آواهای شب هایم درآمیز

بیا ای رنگ مهتاب بلورین / تو شعری تازه در من برانگیز . . .

.

.

.

در ماه مهر بادهای پاییزی بی مهری را با برگ درختان آغاز میکنند . . .

.

.

.

پاییز غریب و بی رحم ، اون همه برگ مگه کم بود ؟

گل من رو چرا چیدی ، گل من دنیای من بود





.

.

.

تو آن فرشته ای که وقتی در فصل پاییز راه می روی

برگ درختان انتظارمی کشند زود تر از دیگری پاهایت را بوسه بزنند . . .

.

.

.

غمگین تر از پاییز ، زمستونه که بهار ندیده ، اما غمگین تر از او منم که تو را ندیدم . . .

.

.

.

آنان که پاییز را دوست ندارند نمیدونند که پاییز همون بهاریست که عاشق شده

پاییزتیم !

.

.

.

پاییز می آید ، زمانی که خاطرات شیرین گذشته ی خودم را با تو به یاد می آورم

پاییز همچون بهار دل انگیز می شود ، بیا و اینک مرا با خود به آن سوی دریاها ببر

شاید دگر برای پیوستن فرصتی نباشد

.

.

.

به که گویم که تو منزلگه چشمان منی / به که گویم که تو گرمای دستان منی

گرچه پاییز نشد همدم و همسایه ی من / به که گویم که تو باران زمستان منی . . .

.

.

.

کاش زندگی در برگ درخت جاری بود

آنگاه تا بهار بود می خندیدیم و بعد به امید پاییز می نشستیم . . .

.

.

.

نیمکت چوبی کهنه نم گرفته زیر بارون ، زیر سقف بی قرار شاخه های بید مجنون

ابر بی طاقت پاییز مثل من چه بی ستارست ، مثل من شکسته از این نامه های پاره پارست . . .

.

.

.

مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد ، حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد . . .

.

.

.

زیر سایبون چشمات تو شبستون نگاهت

یه جایی گوشه اشکات مچ عشقتو میگیرم

بین پاییز و زمستون انتظار و نم بارون

میون نامهربونی تا بخوای برات میمیرم

.

.

.

شعر زیبا با موضوع پاییز



ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان
بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان

ای باغبان هین گوش کن ناله درختان نوش کن
نوحه کنان از هر طرف صد بی‌زبان صد بی‌زبان

هرگز نباشد بی‌سبب گریان دو چشم و خشک لب
نبود کسی بی‌درد دل رخ زعفران رخ زعفران

حاصل درآمد زاغ غم در باغ و می‌کوبد قدم
پرسان به افسوس و ستم کو گلستان کو گلستان

کو سوسن و کو نسترن کو سرو و لاله و یاسمن
کو سبزپوشان چمن کو ارغوان کو ارغوان

کو میوه‌ها را دایگان کو شهد و شکر رایگان
خشک است از شیر روان هر شیردان هر شیردان

کو بلبل شیرین فنم کو فاخته کوکوزنم
طاووس خوب چون صنم کو طوطیان کو طوطیان

خورده چو آدم دانه‌ای افتاده از کاشانه‌ای
پریده تاج و حله شان زین افتنان زین افتنان

گلشن چو آدم مستضر هم نوحه گر هم منتظر
چون گفتشان لا تقنطوا ذو الامتنان ذو الامتنان

جمله درختان صف زده جامه سیه ماتم زده
بی‌برگ و زار و نوحه گر زان امتحان زان امتحان

ای لک لک و سالار ده آخر جوابی بازده
در قعر رفتی یا شدی بر آسمان بر آسمان

گفتند ای زاغ عدو آن آب بازآید به جو
عالم شود پررنگ و بو همچون جنان همچون جنان

ای زاغ بیهوده سخن سه ماه دیگر صبر کن
تا دررسد کوری تو عید جهان عید جهان

ز آواز اسرافیل ما روشن شود قندیل ما
زنده شویم از مردن آن مهر جان آن مهر جان

تا کی از این انکار و شک کان خوشی بین و نمک
بر چرخ پرخون مردمک بی نردبان بی نردبان

میرد خزان همچو دد بر گور او کوبی لگد
نک صبح دولت می‌دمد ای پاسبان ای پاسبان

صبحا جهان پرنور کن این هندوان را دور کن
مر دهر را محرور کن افسون بخوان افسون بخوان

ای آفتاب خوش عمل بازآ سوی برج حمل
نی یخ گذار و نی وحل عنبرفشان عنبرفشان

گلزار را پرخنده کن وان مردگان را زنده کن
مر حشر را تابنده کن هین العیان هین العیان

از حبس رسته دانه‌ها ما هم ز کنج خانه‌ها
آورده باغ از غیب‌ها صد ارمغان صد ارمغان

گلشن پر از شاهد شود هم پوستین کاسد شود
زاینده و والد شود دور زمان دور زمان

لک لک بیاید با یدک بر قصر عالی چون فلک
لک لک کنان کالملک لک یا مستعان یا مستعان

بلبل رسد بربط زنان وان فاخته کوکوکنان
مرغان دیگر مطرب بخت جوان بخت جوان

من زین قیامت حاملم گفت زبان را می هلم
می ناید اندیشه دلم اندر زبان اندر زبان

خاموش و بشنو ای پدر از باغ و مرغان نو خبر
پیکان پران آمده از لامکان از لامکان

شاعر: مولانا

+نوشته شده در یکشنبه 1389/10/05ساعت6:1 بعد از ظهرتوسط هیچکس | |

ا

ون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.

آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”

کدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.



مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.

بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم— قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.

اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، ” مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد
“شیرینه”

منبع: ایران ویچ

+نوشته شده در یکشنبه 1389/10/05ساعت5:9 بعد از ظهرتوسط هیچکس | |

در کشوری هستم که بیشتر مردم ساده هستن یا شایدم خود را بخاطره مشکلات مالی و دوست داشتن جونشون خودشونو زدن به سادگی و بی اطلاعی،من 23 سال دارم و به این فکر می کنم که عشق، دوست داشتن در کشور ما مرده، چون عده ای آدم به ظاهر مذهبی، دو رو،ریشو یا در سطح گسترده آخوند دست و پای من وتو جوونو بستن،گاهی اوقات با خودم میگم چرا خیلی آدما این زندگیو دوست دارن، میشه گفت به دنبال پول،شهرت،قناعت وخیلی چیزا هستن، کاشکه ما آدما اینقدر طمع کار نبودیم،ولی به ناخواسته شدیم و میشیم، کاشکه کسی می فهمید عشق واقعی چیه و تظاهر به عاشقی نمی کرد،بیخیال سر خودمو درد نیارم واسم هیچ چیزی بهتر از این نیست که کناره بخاری بشینمو تو این سرما یه چاییه پرنگ بخورمو، اگه بخاری نفتی بودو یک عاشق واقعی کنارم چه بهتر برای دلم شعر بگم تا آروم بگیرم.

+نوشته شده در شنبه 1389/10/04ساعت6:42 بعد از ظهرتوسط هیچکس | |


www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌


 به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد


و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد


دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس


سند عشق به امضا شدنش می ارزد


گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم


کوشش رود به دریا شدنش می ارزد


کیستم ؟ … باز همان آتش سردی که هنوز


حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد


با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم


به همان لحظه‌ی بر پا شدنش می ارزد


دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد


نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد


سال‌ها گرچه که در پیله بماند غزلم


صبر این کِرم به زیبا شدنش می ارزد


+نوشته شده در جمعه 1389/10/03ساعت8:14 بعد از ظهرتوسط هیچکس | |

   نه دل در دست محبوبي گرفتار، نه سردرکوچه باغي برسردار

از اين بيهوده گرديدن چه حاصل ؟؟ پياده مي شوم، دنيا نگهدار




   بی تو بودن کار من نیست، تا دلت نرفته برگرد



   توي اردو گاه قلبتء منم يه اسير جنگيء تو منو شکنجه ميديءتوي اين قلعه ي سنگی



   اي كه از درد دلم با خبري / قرص دل درد مرا كي مي خري؟



    ماه به من گفت،اگر دوستت به تو پیامی نمی دهد چرا ترکش نمی کنی؟ به ماه نگاهی کردم و گفتم آیا آسمان تو را ترک می کند زمانی که نمی درخشی؟



   در یک آشنایی دوستانه ما با هم دست دادیم !! تو فقط دست دادی.. و من.. همه چیز از دست دادم



   موقعي که داري واسه بدست آوردن کسي ميدوي آروم بدو چون شايد يکي هم داره واسه بدست آوردن تو ميدوه



   صوير چشمان تو را در رويا ها كشيدم، باغ گلي از جنس مريم ها كشيدم، تو گم شدي در جاده هاي ساكت و دور، من هم به دنبال نفس هايت دويدم



   باز در کلبه ی عشق،  عکس تو مرا ابری کرد.عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک ، چشم مرا جاری کرد



   در اخرين لحظه ديدار به چشمانت نگاه كردم و گفتم بدان آسمان قلبم با تو يا بي تو بهاريست



   هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود



    مثل شقايق زندگى كن:كوتاه اما زيبا،مثل پرستو كوچ كن:فصلى اما هدفمند،مثل پروانه بمير:دردناك اما...عاشق



   بهترينم اگر دل سپردن به تو يک خطاست به تکرار باران خطا ميکنم



   زندگي مثل بازي حکمه!! مهم نيست که دست خوبي نداري مهم اينه که يار خوبي داشته باشي؛ اينطوري ‏شايد حتي بتوني بازي باخته رو ببري



   می نويسم (( د ي د ار )) تو اگر بي من و دلتنگ مني ... يك به يك فاصله ها را بردار



   ما غم زده ي شهر خرابيم گر مئ نخوريم خانه خرابيم ما ز کس و کسي کينه نداريم يک شهر پر از دشمن و يک دوست مثل تو داريم



   گرچه سكوت بلندترين فرياد عالم است ولي گوشم ديگر طاقت فريادهاي تو را ندارد عزیز دلم كمي با من حرف بزن



   در صفحه شطرنج زندگی همه ی مهره های من مات مهربانی تو شدند و من قلبم را به تو باختم



   هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند



   هر شب برو کنار پنجره تا ستاره ها ببيننت و حسوديشون بشه که...... ماهشون مال منه



   محبت مثل يک سکه ميمونه که اگه بيفته تو قلک قلب ديگه نميشه درش اورد اگرم بخواي درش بياري بايد اونو بشکنی

+نوشته شده در جمعه 1389/10/03ساعت7:27 بعد از ظهرتوسط هیچکس | |

کاش به زمانی برگردیم که تنها غمه زندگی ام شکستنه نوک مدادم بود...


با سلام به همه مخصوصا دوستان جوون در ابتدا می خواستیم از خودمون یکم براتون بگیم

وبلاگ من تو کاری از ما(فرزاد و فرشید) هستش،راستشو بخواین هدف از این وبلاگ مهیا یا فراهم کردن محیط جامعه درباره محیط دوستیها بین دختر پسراست، من و تو به کمک نظرات شما دوستانی که به فکر بهبود کشور از جمله کاهش دوستی های ناسالم، انتظارات بی حد و اندازه از جنس مقابل نه مخالف و ... رو در حد توانمون کاهش بدیم، پس بیایین به هم کمک کنیم تا آینده و سلامتی جامعمونو تا حدودی کنترل کنیم.

+نوشته شده در جمعه 1389/10/03ساعت7:1 بعد از ظهرتوسط هیچکس | |